تبليغاتX
یواشتر!!! آخه عشق خوابه

خوش اومدیییییییییی

سلام سولی جوووووووووووووووووووووونم

حالت چوطوله؟خوبی؟از این ورا؟ راه گم کرد؟

ببین ما چجوری استقبال میکنیم...  گل رز دوست داشتی دیگه؟ اینم یه باغ پر از گله رز.  از هر نوعی که بخوای توش هست. امیدوارم خوشت بیاد... ارزونیه قدمات...

 


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در پنجشنبه 1388/01/27 ساعت 6:8 PM موضوع | لینک ثابت


الهی...


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در یکشنبه 1388/01/16 ساعت 5:57 PM موضوع | لینک ثابت


سلام غریبه...

خدا جون عاشقتم

 


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در یکشنبه 1387/04/23 ساعت 9:2 PM موضوع | لینک ثابت


چرا؟


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در پنجشنبه 1387/02/05 ساعت 6:49 PM موضوع | لینک ثابت


آدم و حوا

يك نگاه ساده و مبهم شروع شد...

من بودم و تو بودي و كم كم شروع شد

آن روز پشت پنجره حوا نشسته بود

بوي سيب آمد و آدم شروع شد

آهو اگر نبود كه صياد هم نبود پس درد اول آمد و مرحم شروع شد

ديشب خيال ابر به ذهنم خطور كرد بي اختيار بارش نم نم شروع شد

سالي اگر نكوست بهارش خبر دهد... اين سرنوشت ماست كه با غم شروع شد...

                                                                     


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در جمعه 1387/01/23 ساعت 7:56 AM موضوع | لینک ثابت


فردا...

هيچ کس تنها نبود

کاش ميشد ديدنت رويا نبود

گفته بودي با تو مي مانم  ولي...

رفتي و اينجا برایت جا نبود

ساليان سال تنها مانده ام

شايد اين رفتن سزاي من نبود

من دعا کردم براي بازگشت

دست هاي تو ولي بالا نبود

باز هم گفتي که فردا ميرسي

کاش روز ديدنت فردا نبود


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در جمعه 1387/01/23 ساعت 7:49 AM موضوع | لینک ثابت


مونس شبهای بی ستاره ...

هر روز نامه ای از برایم می آمد...

با اسم مستعار "تنهایی"

او مرا شفق میخواند. به! که چه تشبیه زیبایی...

نامه  ها را یک به یک می خواندم. آخرین نامه اش امروز بود.

با نامه هایش خو گرفتخ بودم تا که امروز...

عنوان نامه اش پریشانم کرد. " خداحافظ شفق"

خدایا چه میبینم؟ تنهایی چه میگوید؟ نامه را باز کردم. از اعماق وجودم می سوختم. نامه را می خواندم:

دوست تنهای من شد کابوس. با من بود و نبود افسوس

باز "تنهایی" و تنهایی. باز هم شبهای شیدایی

یار دیرین مرا خاکیان بی رحم ربودند. من و خاکیان؟ هرگز. عشق من خداحافظ  خداحافظ...

سیل اشکم مهار ناشدنی بود. بله او راست میگفت. چند روزی بود که با من با "او" و او "تنهای" تنها بود.

آه ای یار قدیمی، ای مونس شبهای بی ستاره ام مرا ببخش. باز هم بازی و عشق و  من و این خاکیان بی احساس؟ نه! نه این بار نمی مانم نمی مانم. باز می آیم... 

گرچه  نشانش بی نشانی بود و اسمش اسم بی همتا ولی من می نوشتم از ته قلبم با خط پشیمانی

"تنهایی"...

بمیرم گر ببینم بی من و تنها پی یاری

نباشم آن زمان باشد کنی از دوریم زاری

تمام عاشقان آیند به سودای دل تنگم

دلم یک آشنا دارد. تنهایی. تنهایی

یه امید فردا، فردایی که  باز آیی...


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در پنجشنبه 1387/01/01 ساعت 4:5 AM موضوع | لینک ثابت


عابر...

شيشه اي مي شكند...

يك نفر مي پرسد که چرا شيشه شكست؟ مادرم مي گويد: شايد اين رفع بلاست.

يك نفر زمزمه كرد...

باد سرد وحشي، مثل يك كودك شيطان آمد.

شيشه ي پنجره را زود شكست...

كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور می شكست،

عابري خنده كنان مي آمد...

تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...

اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت. غصه ام را نشنيد...

از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر بود؟

دل من سخت شكست اما... هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا...

 


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در جمعه 1386/12/24 ساعت 6:1 AM موضوع | لینک ثابت


پروانه...

 شعر یعنی با افق یک دل شدن
یا لباسی از شقایق دوختن
شعر یعنی با وجود خستگی
بر سر پروانه ی دل سوختن
شعر یعنی سری از اسرار عشق
شعر یعنی یک ستاره داشتن
شعر یعنی یک نگاه خسته را
از کویر گونه ای برداشتن
شعر یعنی داستانی نا تمام
شعر یعنی جاده ای بی انتها
شعر یعنی گفتن از احساس موج
در کنار حسرت پروانه ها
 

مریم حیدر زاده


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در جمعه 1386/11/26 ساعت 7:58 AM موضوع | لینک ثابت


بازم دلم گرفته بود یاد تو افتادم "گل نرگس"

 

چشم به راهت منتظر

 

دل به دامت گرفتار

 

سینه از فراغت پریشان است

 

...و تو میگویی خواهم آمد

 

عمر به پایت سپری

 

آغوش ز یادت تهی

 

همه دم مرگ را آرزو میکنم

 

...و تو میگویی خواهم آمد

 

میدانم و میترسم از آن روزی که؛

 

چشم منتظر به راهت کور، دل اسیر به دامت پیر و سینه پریشان از فراغت غم زده شوند و تو...

 

و تو نیایی


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در جمعه 1386/11/26 ساعت 7:44 AM موضوع | لینک ثابت


مرا یاد میکنی؟

 

آسمان آبی و پاک

 

نســیمی مـلایم میوزد

 

گویــا همین نــزدیکی هستی

 

ولی من بی خبر از کـنارت میگذرم

 

و چه زیباست سکوتی که تو آن را میشکنی

 

آیا مرا یاد میکنی...

 

در آن هنگام که آسمان ابری، دلم تنگ و نگاهم به در خیره میماند؟؟؟

          

 


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در جمعه 1386/11/26 ساعت 7:0 AM موضوع عاشقانه | لینک ثابت


گناه عشق...

آهای با تو ام. آره با خود تو. چرا این ور و اون ورو نگاه میکنی؟ با خود خودتم.

تا حالا چند تا دل شکستی؟ ها؟ چند تا دخترو تا پای مرگ کشوندی؟ با غرور بی گناه چند تا پسر بازی کردی؟هیچ فکر کردی؟ فکر کردی تکلیف اون دلی که پات بند میشه چیه؟ میدونی این آفتی که بهش زدی تا عمر داره باهاش می مونه؟

به خدا اگه بدونی. نمی دونی عشق چیه، نمی دونی احساس چیه، نمی دونی غرور چیه، اصلاً هیچ چی نمی دونی. حتی ادای عاشقا رو هم نمی تونی در بیاری.

اگه بدونی اونقدر دوست داشت که حتی نتونست نفرینت کنه! اگه بدونی وقط رفتنت چطور از درون سوخت! اگه بدونی اون جمله ی آخرت چطور داشت دیوونش میکرد! تو نمی دونی و هرگز نمی فهمی. یادته گفتی برات آرزوی خوشبختی میکنم؟ آخه مگه نفرین از این بالاترم هست؟ 

تو رفتی اما نرفتی میفهمی؟ ای کاااش واسه همیشه از یادمم میرفتی...

از اون روز با خودش عهد بست دل به کسی نسپاره میدونی چرا؟ چون میترسید اون رویایی که کابوسش کردی بازم سراغش بیاد. مگه آدم چند بار عاشق میشه؟ چند بار دل میده؟

نمیدونم به کی فکر میکنی و چه نقشه ای واسش داری ولی فکر کن ببین چند تا آه به زبون نیومده پشت سرته!

دختره تو خودشه، با کسی حرف نمیزنه، هنوز تو شوکه، احساس پوچی میکنه، چی در انتظارشه؟ با خودش حرف میزنه... یعنی مشکلم چی بود چرا...

پسره با پدر و مادرش دعوا میکنه، به همه می پره، گریه هم میکنه (البته تو تنهاییهاش) ظاهرن اونو لایق خودش نمیدونه اما اما در واقع خودشم اینو قبول نداره...

هر دو به هم میرسن. هر دو شکست خورده، نا امید، آینده ی مبهم و... و... و... مقصر کیه؟ دختره یا پسره؟  

شاید تو هم یکی از اینا بوده باشی بدون اینکه حتی متوجه این موضوع بشی. شکستن یه دل از پر پر کردن یه گلم راحت تره کاش اینو بفهمی! کاش بدونی یه جمله میتونه با عاشق کاری کنه که صد تا پتک با یه آجر نمی کنن. تو رو خدا بفهم. این همه دل شکسته، این همه جوون نا امید بس نیست؟ تا کی؟

تو رو خدا تمومش کنین نذارین قلبا یخ بزنن

 


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در جمعه 1386/11/19 ساعت 2:12 AM موضوع عاشقانه | لینک ثابت


فصل سبز عشق

می توان در ماورای یک نگاه
عشق را بی دغدغه احساس کرد
می توان این عشق را چون رشته ی
محکم پر پیچ و تاب یاس کرد


می توان در آسمان زندگی
چشمها را بر افقها باز کرد
می توان در بی کران یک نگاه
فصل سبز عشق را آغاز کرد

 

 


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در دوشنبه 1386/11/15 ساعت 10:42 PM موضوع عاشقانه | لینک ثابت


قلب

سلام. آره منم

همونی که روش نمیشه تو وبلاگ خودش از خودش بگه

تموم حرفامو با مطالب تو این وبلاگ زدم. بعضیا شناختنم اما بعضیا...

جماعت من عاشق نیستم

اونایی که گفتین تو عاشقی به خدا اشتباه میکنین.  فکر می کردم که عاشق شدم خیلی زودم به عشقم رسیدم! اما خیلی زودترم فهمیدم عشق چیزی نیست که به همین آسونی به دست بیاد.

آهای مردم این وبلاگ فقط یه وبلاگ نیست. تموم زندگیمه. تموم خاطرات این چند سال سختیمه.

خوابه عشق یه واقعیته. واقعیت

اگه عاشقی این قلبو بردار جگرشو داری؟ عشق یعنی این یعنی بدون اینکه تله رو ببینی به سمت اون قلب بری و برش داری. مطمئن باش اون تله واسه کساییه که دشمن عشقن نه عاشقا... 

اگه از عشقت مطمئنی یا علی و گر نه مثه من بذار عشق خواب باشه. اگه دوست عشق نیستی دشمنشم نباش...


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در یکشنبه 1386/11/07 ساعت 4:43 PM موضوع عاشقانه | لینک ثابت


تو به من خنديدی... من به تو خنديدم

تو به من خنديدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم!!! ...

 

                            باغبان از پی من تند دويد

                                                                   سيب را دست تو ديد

 

غضب آلوده به من كرد نگاه... سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك... و تو رفتی و هنوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان، ميدهد آزارم ... و من انديشه كنان غرق اين پندارم...

 

كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت...

؟؟؟

 

من به تو خنديدم چون که ميدانستم تو به چه دلهره اي سيب را از باغچه همسايه دزديدي!!! ...
پدرم از پي تو تند دويد...
و نمي دانستي که باغبان همسايه پدر پير من است!!!...
من به تو خنديدم، تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم. بغض چشمان تو ليک، لرزه انداخت به دستان و تنم و سر انجام...

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاک...
دل من گفت برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض نگاه تو تکرار کنان ميدهد آزارم... و من انديشه کنان غرق اين پندارم

که چه مي شد اگر باغچه کوچک ما "سيب" نداشت...

؟؟؟


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در یکشنبه 1386/11/07 ساعت 4:42 PM موضوع | لینک ثابت


عشق چیست؟

عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود.
عشق صداييست که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند.
عشق نغمه ي بلبليست که تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود.
عشق رنگيست از هزاران رنگ اما بي رنگ است.
عشق نواييست پر شکوه اما جلالي ندارد.
عشق شروعيست از تمام پايان ها اما بي پايان است.
عشق نسيميست از بهار اما خزان از آن مي تراود.
عشق کوششيست از تمام وجود هستي اما بي نتيجه.
عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد.
و عشق.........

عشق در 10 کلمه

عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معني را مي رساند

 ولي معني آن گفتني نيست


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در جمعه 1386/11/05 ساعت 3:51 AM موضوع | لینک ثابت


مادرمادرمادرمادرمادر...

تـــرا ستایش می کنــــم.

ترا که قلب سرشـــار و روح بزرگ ودستان گرم و زندگی پرورت چراغ راه ماست

ترا که می بخشایی ومهربانی بی توقعت رانثار میکنی

تـــــرا ستایش میکنم

ای سرچشمهء همه مهربانی ها، همه فدا کاریها و همه از خود گذشتی ها

بخاطر وجودت که صفای آسمان بهار را دارد

بخاطر قلبت که گستردگی دریای پاک را دارد

و بخاطر دامانت که ما را پروراند و لالایت که خواب را در چشمان ما ریخت

ترا ای مادر، ای روحانی مقدس

ستایش میکنم و در برابر عظمت روح

ودر برابر شکوه رنجهای بی دریغت که

هرگز شکوه ای بهمراه ندارد سر تعظیم فرود آورده و میگویم

مادر! تو فرشته ای

مادر! تو فرشته ای

        


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در جمعه 1386/11/05 ساعت 3:26 AM موضوع مادرانه | لینک ثابت


جواني...

 

گفتم زندگي چند بخش است؟؟؟

گفت: دو بخش.

گفتم كدامند؟؟؟

گفت : كودكي و پيري.

گفتم: پس جواني چه شد؟؟؟

گفت : با عشق ساخت. با بي وفايي سوخت. با جدايي مرد.

 

 


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در جمعه 1386/10/28 ساعت 6:19 AM موضوع | لینک ثابت


دوست خوب داشتن بهتر از تنهایی و تنهایی بهتر از با هر کسی بودن است

به دريا شكوه بردم از شب دشت،

وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت،

به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛

سري ميزد به سنگ و باز مي گشت


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در سه شنبه 1386/10/11 ساعت 5:25 PM موضوع | لینک ثابت


پاييز...

پيداست هنوز شقايق نشدي

زنداني زندان دقايق نشدي

وقتي که مرا از دل خود مي راني

يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي

زرد است که لبريز حقايق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است

شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي

پاييز بهاريست که عاشق شده است


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در سه شنبه 1386/10/11 ساعت 5:22 PM موضوع | لینک ثابت


غرور

من آن گلبرگ مغرورم که ز بی آبی میمیرم ...   

ولی با خفت و خواری پیه شبنم نمیگردم


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در پنجشنبه 1386/09/29 ساعت 5:31 PM موضوع | لینک ثابت


خداحافظ...

اگه مي دونستي قطره ي بارون وقت دورشدن از ابرا چه حسي داشت...

اگه مي دونستي يه بندر وقت رفتن کشتيها چه تنها ميشه...

اگه مي دونستي درخت کاج وقت پر کشيدن پرنده ها چه غمگين ميشه...

اگه مي دونستي که رفتنت چه آتشي به جونم کشيد...

اون وقت اين قدر راحت نمي گفتي

خداحافظ...


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در جمعه 1386/07/13 ساعت 6:44 AM موضوع | لینک ثابت


خواب عشق...

خواب عشق سنگین و من لا لا میگم

قصه ی آدمای سنگی و بی وفا میگم

نمیخوام کسی مزاحمش بشه

همه ساکت!!! فقط خودم میگم

عشق من نجیب و پاک بود به خدا

مثل مجنون سر به راه بود به خدا

اما یک نگاه شوم و دل ربا

یکدفه کردش اونو از من جدا

 

هميشه دوست داشتم ابر باشم.

چون ابر اونقدر شهامت داره که هر وقت دلش گرفت جلوي همه "گريه" کنه.

 


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در سه شنبه 1386/05/09 ساعت 6:41 AM موضوع | لینک ثابت


گوشتو بیار جلو...

چند تا حرف در گوشی...

.

1- زندگي را سخت نگير

2- هميشه به قولت وفادارباش

3- هميشـه درحال آموخـتن باش

4- روز تـولـدت يـک درخــت بـکار

5- ازحدي که لازم است مهربانتر باش

6- از عبارت (متشکرم) زياد استفاده کن

7- روزتولد ديگران را به خاطر داشته باش

8- تا مي تواني جدايي ها را به وصل تبديل کن

9- دوستان جديد پيدا کن اما قديمي ها را ازياد مبر

10- حـداقل سـالي يک بـار طـلوع آفتاب را تماشا کن

11- در هـمان نـگاه اول به نـيـروي عشـق ايـمان بيـاور

12- هيچوقت فرست ابرازعلاقه به ديگران را از دست نده

                                                                                            اینا رو به کسی نگیا...


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در پنجشنبه 1386/05/04 ساعت 1:16 PM موضوع | لینک ثابت


آرامگاه عشق

چقدر زود میگذره...

خیلی تنها شدم. خیلی

کاش این روزا زودتر تموم شه

نمیخوام به تنهایی عادت کنم خدایا خودت کمکم کن

آره باز همون بنده پر روهست.

باز خوشی زده زیر دلش یاد تو افتاده

بابا خجالتم خوب چیزیه

 

بر سنگ سخت گور

 

از بیکران دوور

 

با جوهر سرشت

 

دستی نوشته بود

 

آرامگاه عشق

 


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در جمعه 1386/04/01 ساعت 2:9 AM موضوع | لینک ثابت


مرگ...

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟
جایی که میری مردمی داره که می شکننت.
نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم. تو تنها نیستی.
توکوله بارت عشق میزارم که بگذری، قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم...




 

نوشته شده توسط میزبان عشق در جمعه 1386/03/04 ساعت 4:39 AM موضوع | لینک ثابت


اختر عشق

گر خواهي عاشق شوي منت از صد يارمي بايد کشيد
بهر يک گل منت از صد خار مي بايد کشيد

من به مرگم راضيم اما نمي ايد اجل
بخت بد بين از اجل هم ناز مي بايد کشيد

رسم اين شهر عجيب است بيا برگرديم
قصد اين قوم غريب است بيا برگرديم

يک نفر بود که ما دل به نگاهش بستيم
خنده اش سردوغريب است بيا برگرديم

عشق بازيچه شهر است ولي در "وب" ما
اختر عشق نجيب است بيا برگرديم

من از اين پس به همه عشق جهان مي خندم
به هوس بازي اين بي خبران مي خندم

من بيچاره از ان روز که دلدارم رفت
به غم وشادي وعشق ديگران مي خندم


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در چهارشنبه 1386/01/08 ساعت 3:51 PM موضوع | لینک ثابت


خدایت نگهدار

یک شب کنار شمعی، تا صبح دم نشستم
او گریه کرد می سوخت، من هم زغم شکستم

در آن شب سیه رو، یادم به چشمت افتاد
آن مستی نگاهت، بر روی چشمم افتاد

آهسته اشکی آمد، پایین ز دیدگانم
گویی به شعله آمد، شمع درون جانم

آن قطره اشکم آخر، بر روی شمع لغزید
خاموش گشت آنگه، دودی به ناز رقصید

از طرح دود آن شمع، در آن سیاهی تار
شعری نوشته می شد، آهسته روی دیوار

دل می تپد به سینه، با یاد روی دلدار
هر جا که هستی یارم، باشد خدانگهدار

 


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در جمعه 1385/12/18 ساعت 7:56 AM موضوع | لینک ثابت


غم خط های موازی

خیلی سخته که کنارت بشینم

دل به سایه سار پلکات بسپارم

با تو خونگی بشم اما نشه

بتونم بهت بگم دوست دام

روی دیوار سایه ی تو

روی دیوار حق حق من

که چرا این دو تا تصویر

هیچ جوری یکی نمیشن

مثل یه سایه باهامی

هم دلی و پا به پا می

اما دوری و بی آذار

از دل اسیر و ناچار

تو هزار سال و جلو تر

میرسی و من تا آخر

اول یه جمله موندم

که به تو شدم گرفتار

با توام دل دل آزاد

بلبل نوبر خرداد

اسم تو میبره من رو

از سکوت تا به یه فریاد

روی دیوار سایه ی تو

روی دیوار حسرت من

وقتی مال من نمیشی

بی خوده گلایه کردن

تو یه سو من سوی دیگه

این میشه آخر بازی

نرسیدن همیشه

غم خط های موازی


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در جمعه 1385/12/18 ساعت 7:41 AM موضوع | لینک ثابت


ای عشق...

اي عشق مدد كن كه به سامان برسيم

چون مزرعه ي تشنه به باران برسيم

يا من برسم به يار و يا يار به من

يا هردو بميريم و به پايان برسيم.

 

 

 


 

نوشته شده توسط میزبان عشق در شنبه 1385/06/11 ساعت 1:17 PM موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse